Sound Scape
- یک مدیوم از هابیل (یک خنجر در دستش)
- یک کلوز آپ از حوا ( یک سیب سرخ در دستش)
- یک لانگ شات از خودم (یک شاتگان روی سرم)
مایلی صدای چیو بشنوی عزیزترم؟
- یک مدیوم از هابیل (یک خنجر در دستش)
- یک کلوز آپ از حوا ( یک سیب سرخ در دستش)
- یک لانگ شات از خودم (یک شاتگان روی سرم)
مایلی صدای چیو بشنوی عزیزترم؟
به خواهرم نگاه می کنم
به سگ خواهرم نگاه می کنم
به قلاده ی سگ خواهرم نگاه می کنم
باز هم خوش شانس بوده ایم!
ونگ-وونگ-دنگ-دونگ-پاق-پوق-شق-شوق-تپ-توپ-بَ-بِ-بُ-با-بو-بی-بیـ-لنگ-سنگ-جنگ-چنگ-منگ-انگ-رنگ-فنگ-هنگ-دیش-دام-دوم-دیم-تق-تق-تق-تق-تق-تق-تق-سی-دی- ایِـ-اف-جی-اچ-زارپ-زارپ-زارپ-کم-سم-جَم-چَم-خَم-دوف-دوف-دوف-دوف-دوف-عن-من-سن-زن-هی-هی-هی-های-هوی-هار-دِر-دیپ-پــِر-fuck-me-چین-چان-چونگ-20-30-40-شِپ-شوپ-شِپ-شِپ-شِپ-دیس-دنگ-دانگ-دونگ-تیک-تاک-فِرت-زِرت-پیف-پاف-پوف-وای-وای-وای-وای-وای-آه-آه-آه-آه-آه-آه-آی-آی-آی-آی-آی-آخ-آخ-آخ-آخ-آخ-آخ-آخ-آه-جیش-بوس-لالا.
تقدیم به دوستم امین که امروز ازم خواست یه چیزی بنویسم.
ما یک دوستی داشتیم
خواست بارون خیسش نکنه.
رفت زیر سوال
? <= می تونید ببینیدش؟ ایناها این زیره.
- وراکروز (رابرت آلدریچ ۱۹۵۴) اولین هیجانات ناشی از سبک وسترن همراه با ساخت اسطوره رو به طور ملموس در این فیلم دیدم. این سینما پیوندیه بین وسترن جان فورد در دهه ی چهل و پنجاه و وسترن سرجولئونه و سام پکین پاه و آرتور پن در دهه شصت و هفتاد.
- دهکده ی حیوانات (جان هالاس ۱۹۵۴) همواره نسبت به دنیای انیمیشن احساس دین و عذاب وجدان دارم. امیدوارم به مرور بتونم این کم لطفی و پوشش بدم. روایت خشک و اساسا عصا قورت داده ی جورج اورول که هیچ وقت قلمش من رو مجذوب خودش نکرد در این انیمیشن ساده و بی آلایش به نظرم فرم قابل قبول تری پیدا کرده. فیلم دوست داشتنی ای بود. هیچ وقت فراموشش نمی کنم.
- سریر خون (آکیرا کوروساوا ۱۹۵۲) ژاپنی ها (مثل بیش تر شرقی ها) به خاطر اختلاف ظاهری فاحششون با مردمان غربی هیچ وقت نمی تونن منکر ژاپنی بودن خودشون بشن (اون طور که مثلا فرانسوی ها گاهی فکر می کنن انگلیسین یا برعکس). اما کوروساوا همواره ید تولایی داشته در ژاپنیزه کردن شاهکارهای ادبی و نمایشی. سریر خون برداشت آزاد بسیار استادانه ایه از مکبث شکسپیر. در این فیلم هر قاب - هر فریم - هر پرتره - به معنای واقعی از نظر تصویری استاندارده و...
- منهتن (وودی آلن ۱۹۷۹) هر وقت افسرده می شم یا می رم سراغ وودی آلن یا برادران مارکس. این دفعه وودی آلن نتونست از افسردگی نجاتم بده. ولی در عین حال فیلم خوبی ارائه کرده بود. هر کدوم از فیلم های اون رو که بررسی می کنم می بینم از یه لحاظ هایی ضعف دارند. اما نمی دونم دقیقا وودی آلن در چه موضوعی استاده که همیشه آثارش اینقدر برام گیرایی دارن.
- زندگی شیرین (فدریکو فلینی ۱۹۶۰) هیچ فیلمی به این شیرینی نیست. این رو دفعه ی سومی که نشستم پاش گفتم. فیلم های فلینی مثل نوشته های فروید علاوه بر این که پته ی اطراف رو می ریزن رو آب شخصیت خود آدم رو هم زیر سوال می برن.
- نور در گرگ و میش (آکی کوریسماکی ۲۰۰۶) اگر با سینمای روبر برسون کم تر آشنا بودم این فیلم می تونست خیلی برام با شکوه تر باشه. بیگانه سازی ای که پس از برشت باب شده هنوز هم استمرار داره. جذابیتی که مثل بلور یخ یهویی به دست آدم می چسبه و وای به بعدش... دیگه ول کن نیست.
- شکستن و وارد شدن (آنتونی مینگلا ۲۰۰۶) (می دونم ترجمه ی زشتیه از عبارت Breaking and Entering. ارادت به بیمار انگلیسی توقع من رو از این فیلم خیلی بالاتر برده (البته متاسفانه) دیگه این جور فیلم ها دیدنی نیستند. همین باعث می شه ترجیح بدم تو دهه ی پنجاه بمونم. البته سوای این مسائل گریم شرقی ژولیت بینوش رو دوست داشتم.
- همه چیز درباره ی ایو (ژوزف ماکیه ویک ۱۹۵۰) هیچ فیلم سازی رو ندیدم که به اندازه ی ماکیه ویک همزمان رئال و فرمالیست باشه. این خصوصیت در دیالوگ نویسی این فیلم هم مشهوده. دیالوگ های فیلم از نظر بیانی فرق چندانی با دیالوگ های درباره ی الی اصغر فرهادی ندارن! (الان خیلی داغم این حرفم رو هم جدی نگیرید هم نه).
- ایکارو (زندگی) (آکیرا کوروساوا ۱۹۵۷) اولش فکر کردم با یه درام ساده
به شکل فیلم های یاسوجیروز اوزو طرفم. اما بعد با چیز عجیبی مواجه شدم. من عادت دارم اول هر فیلم نگاه می کنم که ببینم چند دقیقه ست : حدود ۲ ساعت. اما چهل دقیقه مونده بود یه پایان فیلم که شخصیت «قهرمان» فیلم افتاد و مرد. و من دو دستی تو سر خودم زدم که ای وای! حالا چهل دقیقه چی می خواد نشونمون بده؟ بهشت رو؟ تو اون چهل دقیقه به سبک فیلم های پلیسی به گره گشایی شخصیتی و اعمال قهرمان داستان پرداخته شده بود. فقط یه مشکلی وجود داشت. قهرمان فیلم قبل از این گره گشایی ها کامل با من بیننده همذات پنداری کرده بود. و گره گشایی ها همه برای من توضیح واضحات بودند. با این همه فیلم خوبی بود.
- بلندی های بادگیر (ویلیام وایلر ۱۹۳۷) پشت کنکور که بودم هر کتاب مزخرفی رو قایمکی می خوندم تا کتاب های مزخرف تر درسیم رو کم تر بخونم. یکی از اون کتابا همین بلندی های بادگیر خواهران برونته بود. از اون جا که سینما باید عامه پسند هم باشه (مخصوصا در انگلستان دهه ۳۰) این کتاب موضوع بدی برای اقتباس ادبی نبود. و جالب این که به نظر من حتی مدیوم بهتری بود. چون قطعا ترجیح می دم سر و ته اون قصه رو دو ساعته ببندم تا پونصد صفحه کتاب بخونم. البته این عبارت خیلی کلیشه ای شده. ولی برای این جور رمان ها فکر می کنم بد نباشه. به هر حال فیلم بدی هم نبود. هر چند رمان یه چیزی داشت که فیلم نداشت: پردازش غیر مستقیم شخصیت ها در مرور زمان.
- اوگستو - قصه ی ماه پریده رنگ (کنجی میزوگوشی ۱۹۵۲) تصویرهای میزوگوشی با توجه به زمان و مکان خودشون خیلی خشن و بی رحمند. این نکته رو در سانشوی مباشر و زندگی اوهارا هم دیده بودم. زن داخل فیلم های میزوگوشی لگدمال می شه و پس از پایان فیلم شکل مقدسی در ذهن بیننده به جا می ذاره. ضمنا مونتاژ ایجازی و هماهنگی روحیات پرسوناژها با جغرافیاشون از نکات بسیار زیبا فیلم بودند.
- دردسر با هری (آلفرد هیچکاک ۱۹۵۵) اول فیلم همه می گن: هیچکاک و این همه رنگ؟ بعد می رسیم به این که بله خودشه. آلفرد هیچکاکه. پدرسوخته مو هم لای درزش نمی ره. این قدر آدم رو سیر می بره و تشنه میاره که شک نمی کنی خودشه. منتها این دفعه علاوه بر معماها و پرداخت مفتون شخصیت ها هم می شیم. تمام شخصیت ها دوست داشتنی هستند.
- دستگیری یک دزد (آلفرد هیچکاک ۱۹۵۵) و جالب اینه که نمی دونم چطوری در همون سال جناب آقای هیچکاک یه فیلم دیگه می سازن در همون سال با جغرافیا و حال و هوا و روایت متفاوت. این بار هیچکاکه و دلهره و معما و جابه جایی. با هیچکاک هیچکاک کردن که دهن شیرین نمی شه. برین ببینید خودتون این فیلم ها رو.
- مغلوب قانون (جیم جارموش ۱۹۸۶) چت! یه کلمه ی مناسب برای توصیف این مرد مناسبه. چت! (به کسر چیم). عجب گلچینی می شه: جیم جارموش- روبرتو بنینی- و تام ویتس! خدای من! (و جالب اینه که بنینی بعد از بیست و پنج سال همون شکلی مونده!) من تسلیمم. الان که خیلی داغم نمی تونم چیزی راجع به این فیلم بنویسم.
- رابینسون کروزوئه (لوییس بونوئل ۱۹۵۴) همیشه با خودم فکر می کردم که چرا اسمی از این فیلم نمیاد و بعد فهمیدم که دلیل داره! چون این فیلم فاقد کم ترین ویژگی های بونوئله. حدس می زنم بونوئل به شوق ساختن سکانس کابوس پدر رابینسون این فیلم رو ساخته. چون به نظرم بهترین سکانس فیلم بود. ولی در مجموع کارتونش رو ترجیح می دم.
- بازگشت (آندره ی زیاگینستف ۲۰۰۳) این روزها تماشای فیلم های جدید برام خیلی ریسکه. ولی این فیلم خوب آبروداری کرد. دوست دارم کارهای قبلی این کارگردان رو هم ببینم. تا به حال هر روسی که دیدم (اعم از کونچالفسکی - یانچفسکی- داوژنکو- آیزنشتاین-پودوفکین-تارکفسکی و...) که به تورم افتاده استاد تصویر بوده. واقعا ذوق زده ام.
- الیور توئیست (دیوید لین ۱۹۴۸) چه طور می شه این همه استاد در دنیای تصویر وجود داشته باشه و این همه با هم متفاوت باشن. این مساله حواسم رو پرت می کنه تا کم تر به خودکشی و مسمومیت جنسی و نرخ زمین در تهران فکر کنم. و به عبارتی بهم انرژی کاذب می ده تا راحت تر زندگی کنم. هنوز فیلم پولانسکی رو ندیدم و نمی دونم چی به سرش زده که ورژن جدیدتر از این فیلم ساخته.
- روشنایی های گوناگونه (فدریکو فلینی 1951) که بعد معلوم شد که اولین فیلم فلینی بوده. و جناب فلینی از همون ابتدا کاملا سبک نئورئالیستی رو برای خودش انتخاب کرده و به این سبک جلای مخصوص خودش رو داده. جولیتا ماسینا در این فیلم به شفافیت فیلم های معروفش نقش بازی نمی کنه. و انتخاب نقش اول فیلم رو هم خیلی دوست نداشتم. ولی در مجموع فیلم خوبی بود. و اگه نگاهی به کارنامه ی فلینی نمی نداختم فکر نمی کردم اولین فیلمش بوده باشه.
خِیره!
شب - بداهه بی هیچ ایده ای می خوابم و صبحی وقتی بیدار می شم ایده با یک شاتگان دولول روی سرم ایستاده و منتظره که بیدار شم. همین که چشما رو وا می کنم گلنگدن رو می کشه و صاف تو چشام نیگاه می کنه. حالا اگه کونشو داری جم بخور. (اینو یکی می گفت که سر سه راهی واستاده بود) مثل یه سامورایی که مو لا درزش نمی ره یا یک شیشلول بند تگزاسی که قوطی کنسرو رو تو هوا شیش دور می چرخونه.بازم چاکرای سمت چپ به چاکراهای سمت راستم می گن گه بخور. این طوریه که مجبورم بی خیالش شم که منو آبکش نکنه قبل شکار شدنش. این جوریه که همه ی روزها می گذرن. این جوریه که این هم باید بره پیش اون معشوقه ی پنجاه و دو کیلویی که بی خیالش شدم. و شاید روزگار خوبی رو باهم بگذرونن.
همه ی این ایده ها خامن. و این خامی از خودت نشات می گیره. ایده باز هم ریده. سیر داروینیستی زندگیت رو بررسی می کنی و می بینی هیچ استحاله ای رخ نداده و همون گهی هستی که بودی. بدون این که کسی بهش بر بخوره. حتی خودت.
و این همه نیز بگذرد (از ما)
بابا اگه خدایی نکرده بمیره چه مرگ مولفی در میاد از من نگو و نپرس. بشین تماشا کن.
فروردین :
- ای برادر کجایی (برادران کوئن ۲۰۰۰) - خیلی خوب بود. برای بار سوم می دیدم. ولی برام تازگی داشت.
۲ فروردین:
- بهترین شکل ممکن (جیمز بروک ۱۹۹۷) - هلن هانت رو تو این فیلم خیلی دوست داشتم. با این که دفعه ی دومی بود که فیلم رو می دیدم ولی باز هم برام غریبه بود. تو شخصیت پردازیش مشکل داشتم باهاش
- عاشق (ژان ژاک آنو - بر اساس رمان عاشق مارگریت دوراس) که در مجموع گه خوردم فیلم شانسی دیدم. امروز خوندم که دوراس هم از دیدن این فیلم آزرده شده. دیگه کم تر از این غلطا می کنم. حیف اون رمان.
۳ فروردین:
- کازینو (مارتین اسکورسیزی ۱۹۹۵) حالا که یه هفته گذشته می شه گفت فیلم خوبی بود. دوستش دارم

۴ فروردین:
- جانی گیتار (نیکلاس ری ۱۹۵۴) ریتم فیلم برام عجیب بود. فیلم فراز وفرودی نداشت. چون در واقع تماما در فراز بود.

- تصادف (دیوید کراننبرگ ۱۹۹۶) برای بار سوم می دیدمش. بهترین استحاله ی سکس و خشونت در زمختی و سرعت.

- شیرین (عباس کیارستمی ۲۰۰۸) راستشو بخواین مثل یک شهروند محترم فیلم رو ۴x دیدم.
۵ فروردین 
- غول (جرج استیونس ۱۹۵۶) چهارساعت فیلم فشرده که به دیدنش می ارزید. بازی جیمز دین مخصوصا در اواخر فیلم واقعا به یاد موندنیه. تا قبل از دیدن این فیلم دوستش نداشتم.

- قاتلین پیرزن (السکاندر مکندریک ۱۹۵۵) به جرات می گم (با توجه به این که به گزاره های اکسپرسیو علاقه مندم) پیشرو ترین فیلمیه که در دهه ی پنجاه دیدم. حاضرم بارها ببینمش.
۶ فرودین 
- سلطان و من (والتر لانگ ۱۹۵۶) دیدن یه فیلم سه ساعته با دکورهای دهه ی پنجاهی و جلوه های ویژه ی اون زمان و کچلک بازی های یول برینر دیگه خیلی راحت نیست. اگر پرفورمنس پایان فیلم نبود شاید از دیدنش پشیمون می شدم.
- رهایی (فیلم کوتاه ناصر تقوایی ۱۹۶۸) هر جور حساب کتاب می کنم می بینم در زمان خودش شاهکار بوده. نمی دونم چند بار این فیلم رو دیدم. تقوایی ادعا کرده این فیلم امیر نادری رو ترغیب کرده که از ژانر فیلمفارسی دست بکشه و سازدهنی و دونده رو بسازه.
- کنتس پابرهنه (ژورف منکیه ویچ۱۹۵۴) بعدا شاید وقت بشه که بگم این فیلم باهام چی کار کرد. 
۷ فروردین
- ریفیفی (مجادله) (جولز داسین ۱۹۵۶) جدا عالی بود. گاهی اوقات شاخ در میارم که در این جور فیلم های جنایی دهه ی پنجاه استرس برم می داره. کار ظریف و تمیزی بود. هیچ وقت تونی براسکو رو فرا
موش نمی کنم.
- سانشوی مباشر (کنجی میزوگوشی ۱۹۵۴) چیزی بود بین فیلم های کروساوا و یاسوجیرو اوزو. جدا دوست داشتنی بود. و برام جالبه. با توجه به فتوژنیک بودن فیلم- همه ی بازیگرهای فیلم مولف بودند. یعنی هر جای کادر که خودشون می پسندیدند قرار می گرفتند!
- شب شکارگر (چارلز لفن ۱۹۵۵) به سادگی کار خوبی بود.
۸ فروردین
- آواتار (جیمز کامرون ۲۰۰۹) تو خونه زندانی شده بودم در حالی که فیلم های خودم در دسترسم نبود. ناچارا فیلم رو دیدم. جنبه های سه بعدی و تروکاژیکش برام مهم نبود. کلا برام مهم نبود. اصلا آقا جون گه خوردم. گه خوردم رو واسه چه موقعی اختراع کردن پس؟
- حرف ام را برای مرگ بگیر (آلفرد هیچکاک۱۹۵۴) برگشتم تو دفتر و
گفتم غلط کردی فیلماتو جا گذاشتی. جریمه (یا جایزه ش) اینه که این فیلم رو ببینی باز. دیدم. بازم یه جاهایی عقب می موندم.
۹ فروردین
- مرده ام را ببوس (رابرت آلدریچ ۱۹۵۵) تو ایران اسم این فیلم رو بوسه ی مرگبار ترجمه کردند. فیلم خوبی بود. بدون تعارف می گم.
- اسپارتاکوس (استنلی کوبریک ۱۹۶۰) بازی کرک داگلاس رو دوست نداشتم. هر چند اونو نمی شد دستکاریش کرد. ولی توی ژانر تاریخی می شه گفت از بهترین فیلم هایی بود که دیده بودم.
۱۰ فروردین
- نوشته بر باد (داگلاس سیرک۱۹۵۴) کاری بود مبتنی بر تکنیک های جدید در زمان خودش که شاید الان عاری از لطف باشن. هر چند هنوز هم در فیلم های جدید مثل قسمت اول کیل بیل می شه دید که سکانس فاجعه همراه با یک موزیک زیبا و بی ربط رقم بخوره. به هر حال به قیمتش می ارزید.
- دوباره قاتلین پیرزن رو دیدم!
۱
۱ فروردین
- شورش بی دلیل (نیکلاس ری ۱۹۵۵) فکر کنم با جیمز دین بی حساب شدم. ولی نیکلاس ری ادامه داره.
۱۲ فروردین
- دیالوبیک (شیطان صفتان) (هانری ژرژ کلوزو ۱۹۵۵) کاملا عالی بود. فیلمی بین درام و تراژدی و هارور و جنایی. هر کدوم از این گزاره ها هر لحظه تو فیلم چنگ می نداختند و جریان معماگونه ای تشکیل داده بودند. این هم از همون معماهایی بود که وقتی حل شد به نظرم آسون و مسخره اومد.
- نمره ی اخلاق صفر (ژان ویگو ۱۹۳۵) هیچ وقت فکر نمی کردم این فیلم رو گیر بیارم. تا این که دیشب لینک دانلودش رو گیر آوردم. تا نزدیک صبح بیدار موندم تا دانلودش تموم شد. با دیدن این فیلم از سال ۱۹۳۵ از چهارصد ضربه ی تروفو از سال ۱۹۵۹ بیزار شدم. حالا درک می کنم که چرا گدار تا اون حد با چهارصد ضربه و ترفو مخالف بود.
- هفت سامورایی (آکیرا کروساوا ۱۹۵۴) بالاخره یه بار مثل آدم نشستم از اول تا آخر این فیلم رو دیدم و نصف عمر فنا شدم رو از روزگار پس گرفتم. واسه چی مردم فیلم می سازن؟ خب برن هفت سامورایی ببینن دیگه.
- شهر سیلویا (ژوزه لوییس گورین ۲۰۰۷) روی دی وی نوشته بود آمارکورد. خواستم واسه بار شونصدم ببینمش. ولی توفیق اجباری شد که به جاش یه فیلم از سینمای فرانسه از آب در اومد. فیلم بدی نبود. با برجسته کردن یه کد- تمام دیدگاه های ذهنی انسان رو به بازی می گیره و بعدشم کارگردان می گه خسته نباشید. خدا نگه دار. (قبول دارم امروز زیاده روی کردم. خدا منو ببخشه).
۱۳ فروردین
- پدر و پسر (السکاندر سوخوروف۲۰۰۳) دیدن یک فیلم به به شدت فوتوژنیک با قاب بندی های زیبا و مثال زدنی در روز سیزده فروردین بایستی از شگون های امسالم بوده باشه. واقعا از این که یک مولف استخوندار دیگه رو در سینما کشف کردم خوشحالم. (با تشکر از تاپ تن دهه ی ۲۰۰۰ دیوید).
- و خداوند زن را آفرید (راجر وادیم ۱۹۵۶) فیلم بدی نبود. ولی از لحاظ فرم و محتوا دقیقا همون چیزی بود که موج نوی فرانسه از سه سال بعد از این فیلم با مگس کش لهش می کردند. از بازی برژیت باردو واقعا حیرت زده شدم. این فیلم بر عکس فیلم های بعدی که بازی کرد تابع سیستم بازیگر-مولف امریکایی ساخته شده. در حالی که این سیستم پس از ظهور موج نو در فرانسه منقرض شد و سیستم کارگردان-مولف روی کار اومد. باز هم بد نبود.
* صد سال به این سال ها.
فاز نمی دهد.
یک کم از پشم های این جا بر می دارم می کارم جای پشم های آن جا.
حال نمی دهد.
یکی دو بالشت از زیر سرش می کشم می گذارم آن جا.
حس نمی کنم.
یک کم از علف های گلستانه جمع می کنم به جای علف های خودمان
کام نمی دهد.
یکی دو دل را رو می کنم با یک دولوی گیشنیز هم سگ خورد.
لو نمی دهد.
یک قابلمه می گذارم جای سرم یک وردنه تو دستم.
در نمی رود.
کمی روغن بچه و کف و تف بداهه هل می دهم داخل توجا
تو نمی رود.
یک دور خودش می پیچد و من هم سرخود سه دور می پیچانم
گه نمی خورد.
بوقلمون را- سیب را- ترشی انبه را ...
طعم نمی دهد
شعر می گویم. کس شعر می بافم از درخت های روستایمان
گوش نمی کند.
دو تا فرش قرمز. سه تا روبان زرد. پنج تا پشتبان آبی.
رد نمی شود.
باتری ها را برمی گذارم داخل آب جوش تا زندگی را از سر گیریم.
کار نمی کند.
که نمی کند.
که این آخری خیلی نوبر بود. نیچه در سال ۱۹۰۰ مرد و این فیلم هم سال ۱۹۰۰ از او گرفته شده. در حالی که در بستر جنون و مرگه. و نگاهی که ما سال ها روی جلد کتاب هاش می بینیم هنوز مثل یه نقش برجسته ی حکاکی شده سر جای خودشه. عمق این نگاه خیلی تاثیر گذاره و از طرفی فکر هم نمی کردم کسی بوده باشه که سال ۱۹۰۰ از نیچه فیلم گرفته باشه. در حالی که خواهر داره ازش پرستاری می کنه.
این فیلم رو آپلود کردم روی رپیدشیر. لینکش رو این جا گذاشتم. اگه می تونید ۱۲ مگابایت رو دانلود کنید این رو از دست ندین.
دانلود از رپیدشیر - حجم ۱۲ مگابایت

این هم از تاپ تن فیلم های بنده از دهه ی ۲۰۰۰. البته امیدوارم به این بازی من رو هم راه بدن. یعنی منظورم اینه که اصلا کسی به حساب بیاره:
۱- خانه ی احمق ها - آندره کونچالووسکی ۲۰۰۲
گندشو در آوردم.
۲- دشت گریان- تئو آنجلوپلوس ۲۰۰۴
بعضی اوقات برای سینما باید سر تعظیم فرود آورد. (ولی بعضی وقتاها)
۳- داگویل - لارنس فون تریه ۲۰۰۳
خب وقتی خوبه نمی شه ایراد گرفت که.
۴- وندی عزیز- توماس وینتربرگ ۲۰۰۵
چه بده که این فیلمرو هیشکی ندیده.
۵- مرثیه ای برای یک رویا- دارن آرنوفسکی ۲۰۰۰
جای زخمام می خواره.
۶- بیست و یک گرم- آلخاندرو گنزالس ایناریتو ۲۰۰۳
سال ۲۰۰۳ ی سینما رو دوست دارم.
۷- معلم پیانو - میشائیل هانه که ۲۰۰۱
فیلمی مناسب جهت یادگیری پیانو.
۸- زندگی یک معجزه ست- امیر کاستاریکا ۲۰۰۴
ولی باور نکنید.
۹- شهر خدا- فرناندو مریه لس ۲۰۰۲
ریتم!
۱۰- امیلی - ژان پیر ژونه ۲۰۰۱
تی جانه قربان!
این لیست بدون ترتیبه . فوق العاده محافظه کارانه نوشته شده. و فیلم ها رو تقریبا همه دیدن. حتی کسایی که گذری فیلم می بینن. و برام جالبه که سال ۲۰۰۸ و ۲۰۰۹ رو دوست ندارم. فیلم های جدید رو هم ندیدم هنوز. دلم می خواست این قدر شهامت داشتم تا عروس مرده های تیم برتون رو هم بنویسم.